۶ دقیقه ۲۶ ثانیه
۲۶ اوت ۲۰۱۹
رونویسی توسط هوش مصنوعی
اعمال رسولان اعمال فصل 16 پولوس به همراه سیلاس به درباب الستره رسید. در شهر الستره یکی از شاگردان به نام تیموتاوس زندگی میکرد که مادرش مسیحی یهودی نجات و پدرش یونانی بود. برادران ساکن الستره و قنیه از او تعریف میکردند. پولوس میخواست او را همراه خود ببرد. پس به خاطر یهودیان اندیار تیموتاوس را سنت نمود زیرا همه میدانستند که پدرش یونانی بود. آنان همچنان که شهر به شهر میگشتند تصمیمات را که رسولان و رهبران در اورشلیم گرفته بودند به ایمانداران میسپردند تا مطابق آن عمل کنند. از این رو کلیساها در ایمان تقویت میافتند و روز بروز به تعدادشان افزوده میشد. وقتی آنها از ولایت فرجیه و ولایت غلاطیه میگذشتند روح القدس مانع شد که پیام خدا را به ولایت آسیه ابلاغ نمائند. و وقتی به سرحد میسیه رسیدند کوشش میکردند به ولایت بیتینیه بروند. اما روح ایسا به ایشان اجازه نداد. بنابراین از میسیه گذشتند و به شهر ترواس آمدند. در همان شب پولوس در خواب دید که شخص مقدونی استاده بود و با التماس به او میگافت. همین که پولوس این خواب را دید ما آزم مقدونی شدیم. زیرا شک نداشتیم که خدا ما را خواسته بود که به ایشان نیز بشارت دهیم. در ترواس سوار کشتی شدیم و مستقیمن به جزیره سامو تراکی رفتیم و روز بعد رسپار نیاپولیس شدیم. از آنجا به فلیپی که یک مستمره رومی و شهر در بخش اول ولایت مقدونی است رفتیم. در این شهر چند روز اقامت کردیم. روز سبعت از دروازه شهر خارج شدیم و به کنار دریایی که گمان میکردیم محل دعای یهودیان باشد رفتیم. در آنجا نشستیم و با زنانی که جمع شده بودند صحبت کردیم. یکی از شنوندگان ما زنی بود به نام لیدیا که پارچه های ارغوانی میفروخت. او از احالی شهر تیاتیرا و زن یک تا پرست بود. خداوند قلب او را باز کرد تا تعلیم پولیس را بپذیرت و هنگامه که او و خانواده اش تحمید گرفتند با خواهش و تمنه بما گافت. و انقدر اسرار کرد که ما رفتیم. یک روز که به محل دعا میرفتیم به کنیزی برخورد کردیم که روحی فالگیری و غیبگوی داشت و از این را منافع زیاد نصیب ارغوان خود کرده بود. او به دنبال ما و پولیس افتاد و فریاد میکرد. چند روز کارش همین بود. تا آخر حوصله پولیس بسر آمده به سوی او برگشت و به اون روح گافت. و در همون لحظه از او خارج شد. همین که اربابان کنیز دیدند و امید منافع خود را از دست دادند پولیس و سیلاس را گرفتند و کشان کشان به میدان شهر پیش بزرگان شهر بردند. وقتی آنان را پیش معمولی نیرومی آوردند گفتند. این مردان که یهودی هستند شهر ما را به هم میرزند. اشان رسوم را تبلیغ میکنند که قبول آنها و عمل کردند برای ما رومیان جاهز نیست. مردم نیز در این حمله به آنان پیوستند. ممورین لباسهای آنان را دراوردند و امر کردند آنان را چوب بزنند. بعد از لطکوب زیاد آنها را به زندان انداختند و به زندانبان امر سخت کردند که اشان را با دقیقه تمام تحت نظر بگیرد. با این امر زندانبان آنان را در داخل زندان محبوز کرد و پاهای اشان را در کندا و زنجیر گسند. نزدیکی های نصف شب پولس و سیلاس به دعا مشغول بودند و به درگاه خدا سرودهای حمد میخواندند و زندانیان دیگر گوش میدادند که ناغهان زرزله شدید ارخداد به طوری که زندان را از تعداد بلرزه در آود. تمام درهای زندان در همان لحظه باز شد و همه زنجیرها به زمین افتادند. وقتی زندانبان بیدار شد و درهای زندان را باز دید وقتی زندانبان بیدار شد و درهای زندان را باز دید شمشیر خود را کشید و چیزی نمانده بود که خود را بکشد. چون گمان میکرد زندانیان فرار کردند. اما پولس به صدای بلند گفت بخود زرد نرسان. همه ما اینجا هستیم. زندانبان چراغ خواست و به عجل داخل اتاق شد و در حالی که از ترز میلرزید پیش پاهای پولس و سیلاس به زمین افتاد سپس آنان را بیرون آورد و گفت ای آقایان من چی باید بکنم که نجات یابم؟ جواب دادند به عیسای خداوند ایمان آورد که تو با اهل خانت نجات خواهی یافت آنگاه پیام خداوند را به او و جمعی اهل خانتش رسانیدند. درست در همان موقع شب زندانبان آنان را بیرون آورد و زخمهایشان را شست و شون امود و فوراً او و خانوادهش تحمیق گرفتند. زندانبان ایشان را به خانه خود باد و برای ایشان غذا آورد و او و تمام اهل خانهش از این که به خدا ایمان آورده بودند به نهایت شاد گشتند. همین که روز شد مامورین رومی چند نفر از نگهبانان را فرستادند و عمر کردند که آنان را آزاد کنند. زندانبان این خبر را با پولس رسانیده گفت مامورین رومی عمر کردند که شما را آزاد کنیم پولس در جواب گفت نگهبانان گفتار پولس را به اطلاع مامورین رسانیدند. وقتی آنها شنیدند ایشان از عدبای روم هستند، بسیار ترسیدند و آمده از ایشان عذر خواهی کردند و آنان را تا بیرون زندان همراهی کردند و از آنان خواهش نمودند که شهر را ترک نمایند. به این ترتیب آن دو نفر از زندان بیرون آمده به خانه لیدیا رفتند و پس از این که برادران را دیدند و به ایشان دلگرمی دادند آنجا را ترک کردند.