گل مکی. داستان کوتاه غم انگیز.

  ۲۹ دقیقه

  ۱۴ ژانوِیه ۲۰۱۲

دانلود

متن برنامه / متن سرود

 رونویسی توسط هوش مصنوعی

PYM JBZ شرمده های پاکتینت خدا باری دیگه و با برنامه دیگه سلام تقدیم میکنیم. امیدواریم تمنیات نیک دستندرکارای برنامه از هر گل برگره پذیر آشمین. تمنا میبریم سلام های مهرفدهای ما که اینکاس از محبت خالصانی ما نسبت به شماست. گرمایی باشه بر لحظه های شما. امیدواریم لحظات را که با برنامه تان هستین با خوشی و مسترده تمام آمخته باشه. بله خب آقای شاهد بیاین پای معرفی این نوبت برنامه از هر گل برگره بینشینیم تا لحظه های شاد آفرین برای شنانده های ما باشه. خب شنانده های گرامی برنامه این نوبت از هر گل برگره با این مطالب زینت بخشیده ایم. موسیقی گرمایی داستانه کوتا موسیقی مطلب معلوماتی نان روزانه و موسیقی تابستان بود. آسمان صاف و روشن و لاجوردین با شادی تمام بر روی شهروندان میخندید. گرمایی سوزان بر شهر چیره شده بود. لیکن کاروان زندگی سرشار از تحرک و آمیخته از بیم و امید و ناامیدی بروال عادی راه میپیمود. جوش و خروش ازدهام و بید و بار پایان نپذیر بود. صرف گاه و نگاه اصابت سکر بر گلوی زندگی چنگ و دندان میزد و دل هره و استراب میافرید. در آن سال ها در شهر دی افغانان اطراف فروشگاه بزرگ افغان منطقی پل باغ عمومی و امتداد پل خشتی و استگاه سرویس های دانشگاه کابل خیلی ها مزدهم و بازار خرید و فروش اموال بسیار گرم و پرتید. سال ها پیش در این مناطق بعض از ساختمانهای قدیمی تخریب ولی تا هنوز به جای آنها بناهای دیگری ایمار نشده بود. هدی از افراد از بی نظمی و بی پلانی شهرداری استفاده برده مانند خانه های خودسر یعنی زورابات ها به ساختن دوکانهای بدون نقشه و خارج پلان و گذاشتن غرفه های چوبی دست زدند. دستفروشان و دورگران یعنی طبنگی ها نیز خموش ننشستند و با راحتی تمام به سات خرید و فروش خود را در این جاها پهند کرده بودند. اجناس مورد نیاز احالی از پوشیدنی گرفته تا انواب و اقسام خوردنی ها و سامان لکس پیدا می شد. فکر می کردی همه فروشندگان دورگرد شهر یک سره به اطراف و اکناف این مناطق کوچیده باشند. در ایستگاه سرویزهای خیرخانه و محل توقف موترهای برقی صدای بلند موزیک برخوسته از سالونهای ویدیوی و کسیت فروشی ها چنان غوغای را برپا کرده بودند که ره گذر عادی را بس تو می آورد. در پشت امارت از کار افتیده شفاخانه مرکزی سابقه بازار چوری فروشان و سلمانی های روی جاده چوک بود. لباس مورد روز و فیشنی مردانه و زنانه و تفلانه ساخته تایلند و تایوان و هانگ کانگ که به وسیله محسلین به خارج نیز راه پیدا می کرد به آسانی از سوپر مارکیت پهلوی فروشگاه بزرگ دستیاب می شد. خلاصه در این مناطق فروشندگان دورگرد و دستفروشان بازار خرید فروش را در طول روز نظر به ازدهام مردم تور تقسیم بندی می کردند که مفاد مناسب به دست می آوردند. روزهای آفتابی برای معمورین دولت هم از ویژگی خاص برخوردار بود. کارمندان بعد از صرف ماکولات چاشت سرکاری که پر از شالی و شماق بود ناچار می شدند جهت حضم قضا به پیادگردی بپردازند. یک تیر و دو فاخته هم استفاده از هوای گرم و آزاد و هم اجرای خریداری های ضرورت روزمره و انتقال آن در سرویس های دولتی و رهائی از عذاب جانکاه سرویس های پایدان کشال شهری و هم حضم غذای پرازباد و سقیل سرکاری و هم پسنداز پول خرید تابلیت های آزمه یعنی سودامنت تقلبی بیکیفیت و بیخاصیت پاکستانی ما و امکاران ما را به عنوان می داشت تا دقایق باقی مانده رخصتی یک ساعته نان چاشت را به طور جمعی به گردش و اواخوری برویم در بین ما سید یونس آقا که لالا یونس صدایش می کردیم خیلی پرزگو بود و عرفهای خود را با شوخی زریفانه عدامی نمود و از احترام متقابل برخوردار بودیم در جریان هواخوری چاشتانه خیش هر روز دخترتی را می دیدیم که با دو سه دختر و پسر همسن و سالش با شوق و ذوق فراوان به این سو و آن سو می رفت یک بسته خریطه پلاستیکی را به گردن آویخت داشت در کنار فروشندگان ایستادم شد گاه نگاه به این گوشه و گاه به آن گوشه می دخت متوجه آبرین و خریداران می بود و با آواز بلند صدا می زد اینا خلطه پلاستیکی بخرید تنین صدای دخترک نزد آدم های با آتفه احساس عجیب را ایجاد می نمود بخاطره که آواز برخواسته از امق محرومیت روزگار بود خریط فروش نونه هال بود از میان انبوه درختان بلند باگی سوان و چشمان سیاه و جذاب و پیشانی باز و مجه های خنجریه که ده و یا یازده ساله بیش نداشت در یکی از روزها در هنگام چکر زدن چاشت ما همکاران دخترک را ملاقی شدیم و فکر می کرد که ما به قصد خریدن صدا به استقامت فروشگاه بزرگ روان هستیم در مقابل ما استاده شد و با لطافت کلام و تقلای کودکانک گفت کاکا جان خلطه پلاستیکی نمی خورین از جمع ما لالا یونس یک دو قدم به جلو انداخت و با شوخی امیشگی از دخترک پرسید خالجان نامک چیست دخترک را با وقار کودکانه خنده گرفت و جواب داد جان خالش گلمک های لالا یونس از نوع آذر جوابی دخترک باهوش و خوشمشرب حیرت زده شد و خندید و باز پرسید خالجان یک خلطه چند روپه قیمت داره چشمان دخترک برقی زد و با تبسم نمکین با الفاظ آرام که در آهنگ صدایش معصومیت کودکانه تجلی آفته بود جواب داد جان خالش سی روپه پاسخ های تند و سریه دخترک که در آن فساحت کلام کودکانه موج میزد لالا یونس را به آنواه داشت تا به پرسش های خیش ادامدهد نگاه شفقت آمیز به اون داخت و باز پرسید خاله گلمکه ای چرا مکتب نمیدی که خلطه پلاستیکی مفروشی؟ ناگهان دخترک غمگین شد و سیاهی چشمانش را در خود فرو برد دانه های عشق به رخصارش باریدن گرفت و با معصومیت آهی کشید و پاسخ داد آقای ما بیادر ما یک راکت که دستگاه ملی بس خیرخانه خورد کشت آل دیگه ما باید کار کنم تا نان به خانه ببرم با شنیدن عرفهای دخترک همه ما از نزدش یک یک خریطه پلاستیکی خریدیم و فکر میکردی دنیای از خوشحالی را به او بخشیده باشیم بارهای دیگر دخترک را دیدیم که با پریشانی و ناومیدی نگاه نگرانش را به هر طرف ندخت با شطاب قدم برمی داشت و با لحن کدکانه صدا می زد اینه خلطه پلاستیکی بخریم بعد از ظهر یک روز آفتابی بود باز شهر و شهروندان در آتش انفجار سکر سوختند باز در محل آشنای استگاه سرویزهای خیرخانه جویهای خون جاری شد و فریاد و ماتم فضا را پر کرد چه غمانگیز بود که این بار در این انفجار در بین قربانیان ماتم دخترک خرید تفروش نیست شامل بود پارچه های راکت اعزای بدن دخترک و ده ها امشهری دیگر را به هوا پرانده بود فکر می کردی دل سنگ خارا هم پرخون است و از آن گریه و فریاد اندوگین برمی خیزد فکر می کردی براده های فلیزی خشمگین و غمالود بر زمین غلطیده و جان صدها بیگنا را بکام خود فرو برده است موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی