۵ دقیقه ۵۷ ثانیه
۲۶ اوت ۲۰۱۹
رونویسی توسط هوش مصنوعی
مکاشفه یوهننای رسول مکاشفه فصل بیست و یکم آنگ آسمان نو و زمین نو را دیدم. زیر آسمان و زمین اول ناپدید شدم. و دگر بحر وجود نداشت. شهر مقتص یعنی اروشلیم جدید را دیدم. که از آسمان از جانب خدا مانند عروض که برای شور خود آرسته و آماده شده باشد به زید می آمد. از ته صدای بلند شنیدم که می گفت اکنون خانه خدا در میان آدمیان است و او در بین آنان ساکن خواهد شد. و آنان قوم او و او خدای آنان خواهد بود. او ارعشک را از چشمان آنها پاک خواهد کرد. دیگر از مرگ و غم و گیریه و درد و رنج اصره نخواهد بود. زیرا چیزهای کهانه در گذاشته است. سپس آن تخت نشین گفت اکنون من همه چیز را از نو می سازم. و به من گفت این را بنبیز. زیرا این سخنان راست است و می توان به آنها اعتماد کرد. او به من گفت تمام شد. من علف و یا اول و آخر هستم. این است برطریه کسی که پیروز شود. من به تشنگان از آب چشم زندگی رایگان خواهم بخشید. من خدای او خواهم بود و او پرزند من. اما سزای بزدلان بی ایمانان فاسدان آدم کشان زناکاران جادوگران بدپرستان و انوای دروغ گویان دریاچه از شاله آتش و سنگ گوگرد خواهد بود. این است مرگ دوم. آنگا یکی از آن هفت فرشته که هفت پیاله پر از هفت بلای آخر را به دست داشت آمد و به من گفت. بیا من عروض یعنی زوجه بره را به تو نشان خواهم داد. او من را در روح به کوه بسیار بلند برد و شهر مقدس اروشلیم را به من نشان داد که از آسمان از نزد خدا بزیر می آمد. این شهر با شکوه خدایی و مانند جواهر گرانبه ها می درخشید. آن مانند یشم بود و بروشنی بلاور. دیوار بسیار بلند با دوازده دروازه داشت که برانها دوازده فرشته بود و بر دروازه ها نامهای دوازده طایفه ای بنی اسرائیل نقش بسته بود. سی دروازه بجانب شرق بود سی دروازه بجانب شمال سی دروازه بجانب جنوب و سی دروازه بجانب غرب دیوار شرق بر دوازده سنگ بنا شده بود و بران سنگ ها نامهای دوازده رسول برا منقوش بود. فرشته ای که با من سخند می گفت متر تلایی در دست داشت تا شرق و دیوارش و دروازه هایش را به آن اندازه بگیرد. شرق به شکل مربع و پحنا و درازه هایش یکی بود. اندازه ای آن با متر که در دست داشت دو هزار و چار ست کلومتر بود. درازه و پحنا و بلندیش برابر بود. دیوارش به بلندی 165 متر بود. یعنی اندازه های انسانیه که آن فرشته بکار می بود. دیوارش از یخم ساخته شده بود. خود شرق از تلنای خالص و مانند شیشه پاک و روشن بود. سنگ هایی که دیوارهای شرق بران بنا شده بود اولین سنگ بنا از یشم دومی از سنگ لاجورد سومی از سنگ اکیق سفید چهارمی از زمرد پنجمی اکیق سرخ ششمی اکیق جگری هفتمی زبرجد سبز هشتمی یاقوت کبود نهمی یاقوت زرد دهمی اکیق سبز یازده همی فیروزه و دوازده همی لاله بنفش بود دوازده دروازه این شهر عبارت از دوازده مروارید بود و هر دروازه از یک مروارید ساخته شده بود جاده های شهر از تلنای خالص و مانند شیشه پاک و شفاف بود در شهر خانه خدا را ندیدم زیرا جای عبادتش خداون خدای قادر مطلق و بره بود شهر احتیاج به آفتاب و ماه نداشت که بران بدرخشد زیرا شکوه خدا بران نور می داد و چراغ آن بره است در نور او ملت ها راه خواهند رفت و پاتشاهان زمین همه جلال خود را به آنجا خواهند آورد دروازه های شهر در روز بسته نمی شوند و شب نیز در آنجا نیست سروعت و جلال ملت ها به آنجا خواهند آمد اما هیک ناپاکی وارد آن نخواهد شد و نه کسی که گفتارش ناراست و کارهایش ذشت و پرید است بلکه تنها آن کسانه که نامشان در کتاب زندگی بره نوشته شده است به آن وارد می شوند