فصل اول داستان ستاره

  ۳۰ دقیقه

  ۲۹ ژوئن ۲۰۱۷

دانلود

متن برنامه / متن سرود

 رونویسی توسط هوش مصنوعی

PYM JBZ شنونده های گرامی سلام های پرست صفا و سمیمیت ما نصارتان باد امیدواریم که تمنیات نیک ما همچون انوار پرتوفزا نوازشگر قلب های باسفای شما که مشتاقانه پای راژیویتان شیشتین باشن در حاله که حضور هر یکی تانه به برنامه حاضر خیر مقدم میگیم در ایچه اولین برنامه از هر گل برگره با آلم از شادی میگوشاییم تا باشه داشتای ای برنامه ما پیام آور سلح و آرامش ایسای مسی برای شما عزیزها باشه و به امیدواری میپردازیم به معرفیه برنامه خود خوب مرور جان پیش از که ما شما داشتای برنامه را برای دوستای شنونده خود معرفی کنیم میخواییم که موضوعی را برای شنونده‌ای گرامی ما خاطر نشان کنیم بفرماییم خوب و اوی که شنونده‌ای عزیز اگر شما متلب یا شیر یا فکاهی و یا میخواییم که آهنگ را از طریق برنامه فرمایش بتین لطفاً مطالب تانه برما از طریق پوست ارسال کنین و اگر به ایمیل دسترسی دارین مطالب تانه میتونین از طریق ایمیل هم برما بفرستین توجه کنین به ایمیل آدرس ما همچنان شما میتونین از طریق تیلیفون امرای ما با تماس شوین و مطالب تانه از طریق تیلیفون برما بگوین و ما او را در برنامه خود میکنجانیم توجه کنین به نمبر تیلیفون ما وقت برما زنگ میزنین بگوین که مطلب دارین بر برنامه از هر گل برگ خوب مرور جان بین که داشتای برنامه را بر دوستای شنونده ما معرفی کنیم بسیار خوب دوستای مربان برنامه ای نوبت هزار گل برگ را با ای مطالب آزین بستیم قسمت اول داستان ستاره مطلب معلوماتی مطلب ارسالی شنونده و موسیقی بیشتر از همیشه گریه میکرد همید صدای مادرش را شنید که در آن تاریکی صبح کوشش میکرد پیش از این که گریه تفل دیگران را بیدار کند او را خاموش سازد چون بسیار قهر می شود او مشگان کوچک را دوست نداشت این تفل یاداور مصیبتی بود که مادر همید به خانه آنها آورده بود وقت تفل خابید و صدای گریهش آرام شد مادر همید با احتیاط از جایش بلند شد او همید را تکانداد و گفت بیدار شو بچین برو پاشتنان زود شو پیش از این که اونا بیدار شون چای صبح باید پیش از بیدار شدن پدر کلان و مادر کلان آموده باشد همه چیز باید به شکل منظم و درست انجام داده شود همید جاکت کهانش را روی شانه انداخت از دل آهه کشید بعد دسترخان را که نان را دران نپیچانید گرفت و از دروازه حولی بیرون شد و به طرف بازار حرکت کرد او بیاد زمان افتاد که دو سال پیش با پدرش خندکنان به بازار می رفتند و نان می خریدند او بیاد آورد زمان را که پدرش زنده بود قبل از این که مریض شود او بیاد آورد که همه چیز چقدر زود واقع شد یک روز پیشین پدرش با خوهر و برادر کوچکش می خندیدند و شیغنی می خوردند و صبح روز دیگر دربستر از تب نالمی کردند همه جای بدنهایشان دانهای سارخ کشیده بود و گلونهایشان هم بسیار درد می کرد مدت زیاده همه مریض بودند حمید هم کب داشت او آن روزهایی را که از خنک می لرزید و از تب می سوخت بیاد نمی آورد چون او در حالت بهوشی بود پدر کلان و مادر کلانش او را نزد داکترهای مختلف بردند شربت های بسیاری را که از نزد تبیبی یونانی گرفته بودند امتحان کردند اما فایده نکرد خوهر کوچکش زیفتر از همه بود و اولتر از همه مرد بعد پدرش جان داد یک روز بعد همه فکر می کردم که امکان دارد برادرش خوب شود اما ناگهان شبه با صدای بلند گریه کرد و بعد خاموش شد فقط حمید بود که از بین آنها زنده ماند چون قوی بود اما دیگران مثل و خوشبخت نبودند سی پشته خاک نشان می داد که آنها در کجا در زیر خاک دفتی شده بودند دو ماه بعد مشگان به دنیا آمد مادر کلان منتظر یک بچه دیگر بود اما نوزاد فقط یک دختر بود هیچ کس در خانه از تولد و خوشی نکرد نه مهمانی ترتیب دادند و نه کسی به یک دیگر تبریکی گفتند او بدون هیچ گنا خوش آمدگویی وارد این جهان شد مادر کلان این خاموشی را ترجیه می داد بعد از مدت حمید و مادرش متوجه شدند که مشگان هیچوقت مثل اطفال دیگر به آنها سعی نمی کند وقت که او را بیرون می بردند او هیچوقت از دیدن نور پلک نمی زد مادر حمید شبهای زیادی را در حال که نوزاد را در آغوش داشت خاموشانه گیریا می کرد در طول روز مشگان را در پحلوی خود می نشند و کوشش می کرد حقیقت را پنهان کند و کسی نفهمد که کدام گفت حمید نان گرم را به سینش چسبانده بود و همانطور که به طرف خانه بر می گشت دست های سردش را با حرارت نان گرم می کرد حمید خاطره تلخه آن روز را بیاد آورد که مادر کلان مشگان را گرفت و بر رویش سلی زد و حقیقت را پیدا کرد که دختر نابیناست مادر کلان اصابانی شد مادرش را لطو کوب کرد و بر سرش چیغ زد زن احمق ببین چی کردی تو دختر بدبخت را به یه خانه آوردی دخترت کور هست کلش بخاطر توست تو بچه ما و نوارسای ما در مسیبت گرفتار کردی و اونا مردن آلی هم یک دختر به دنیا آوردی که ننگ و شرم زمان هست بدتر از همه که او کور هم هست حمید از یاداوری این خاطرات به خود لرزید حالا به دروازه خانه رسیده بود پس آن فکرها را از سرش دور کرد وقت آن بود که روز را شروع کند وقت حمید داخل خانه شد روی مادرش را بوسید و نان را به او داد حالا که آفتاب کم کم بیرون می آمد نور آن رنگ تلایی داشت بزودی همه جارا گرم می کرد و دیگر حمید از خناک نمی لرزید مادرش به او یک پیالشی چای داد تا با نان بخورد این تنها زمانه بود که آنها آرامش داشتند پیش از این که دیگران بیدار شوند و با فریادهای خشمانه به مادرش فرمان بدهند مادر حمید بسیار خستا و زیف معلوم نشد ایچ شباهته به آن مادر زیبایی که سابق بود و برای حمید و برادرش بیدهای تفلانه نیخوند نداشت حمید نمی فهمید چرا حمید نمی فهمید چرا همه این چیزها واقعی شده مردم می گفتند خواست خداست اما حمید نمی فهمید چرا خدا خانواده او را انتخاب کرد که جذاب دهد فامیلش چی کرده بودند حمید شنید که پدر کلان و مادر کلان در اتاقشان بیدار شده بودند او به سرعت شیرچای را برای آنها باد آن را روی قالین رنگه که روی زمین خاکی هموار شده بود برایشان گذاشت خم شد و دستشان را بوسیده گافت صوبتان خوش بابا جان صوب خیلی بی بی جان خوب خوکدین چطور استین همان تشریفات همیشگی او برایشان چای انداخت و نزدیک دروازن شد تا اگر کاری داشتند بسرعت برایشان انجام دهد بعد از آن او باید بزهارا به چمنذار های اطراف دی می برد حمید از این که با بزهار بیرون می رفت خوش بود بیرون در چمنذار از شر چشم کشیدن ها که در خانه با او می شد راحت بود او می توانست که از شر شنیدن اختارهایی که با او و مادرش داده می شد آرام باشد می توانست در خلوت بروزهای فکر کند که پدرش زنده بود و زندگیشان خوش و خوشحال بود بیاد نگاه های افتاد که پدرش با او می کرد حمید پشت پدرش بسیار دق شده بود او اصلا ناراحت نمی شد که از بزهار مراقبت کند وقت با بزهار بیرون بود مجبور نبود به عرف های بچه های کاکایش که با او ریش خند و پوس خند می زدند گوش کند وقت چاشت زمان که آفتاب بسیار گرم شد و بزهار آرام شدند حمید زیر سایه درخت کوچک نشست نان خود را از توبرش بیرون آورد و آیستا آیستا آن را خورد صدای آزان ملا را شنید می فهمید که باید اوزو بگیرد و نماز بخاند اما امروز از جایش تکان نخارد آیا خدا به دعای یک بچه چوبان یتین با مادر حقیر و خوهر نابینا گوش می داد؟ به مگذ های نگاه کرد که دور چشم بازغاله جم شده بودند و کوشش کرد به چیزهای خوشاین و زیبا فکر کند اما خاطرات خوش پدر را بیاد آوردن نمی توانست حتی نمی توانست چهره برادرش را درست به خاطر بیاورد همید سرش را روی زانوهایش گذاشت و گریه کرد وقتی که آفتاب هایستا هایستا غروب می کرد بوزها از جا بلند شدند آنها بیقرار بودند مثل این که می دانستند وقت رفتن به خانه رسیده است همید از جایش بلند شد و چشمانش را با آستین پا کرد او نمی خواست که بچه های کاکایش عشقهایش را ببینند آنها او را ریش خند می کردند نمی خواست مادرش هم عشقهایش را ببیند نمی خواست او را بیش از این غمگین سازد باید بخاطر مادر قوی باشد چوبش را برداشت و بوزها را به طرف خانه بارد حالا دیگر بچه های کاکایش از مکتب به خانه برگشته بودند و درس می خوندند ولی همین باید حیزام جمع می کرد و آب از جا می آورد موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی خوب آقای شاهد متلب معلوماتی در مورد چیست؟ مروری جان متلب معلوماتی ما در موردی است که جستجو در انترنت برمخص مفید است بسیار خوب در خواهد که آخیران صورت گرفته نشان داده که استفاده از انترنت حد اقل براشخاص موسین و موسین تر به تقویه مغزی شان کمک می کند ولی بسیار خوب یک گروه از محققین در پانتونه کلوفورنیای لاس انجلیز دریافتند که جستجو در ویب سایت بخش تصمیم گیری و استطلال مغز تحریک می کند محققین می گن این موضوع حتی ممکن است به مقابله با تغییرات فیزیولوژیکی ناشی از افضایش سن که باعث کنچ شدن مغز می شد کمک کند نتایج این تحقیقات در نشری علمی نیست به نشد رسیده با افضایش سن تغییرات در مغز روخ می ده که از جمعه می توان برکمتر شدن اندازه وقاعش فعالیت سلولی در مغز اشاره کرد که برعمل کرد انسان تاثیر می گذارد مرولی جان اعتقاد برای این است که فعالیت هایی که مغز فعال نگاه می داره مثل الکدنی یک جدول ممکن است اثرات افضایش سن بعد اقل برسانه بسیار عالی بله و بر اساس پجوهیش اخیر ایطور به نظر می رسه که ویب گردی یعنی مراجعه به ویب سایت ها نیز می تانه به فهرست ایگونه فعالیت ها اضافه شد بسیار خوب ایت اعتقاد سر بیسی چار نفر که خودشان دعوتالبان ها حاضر شدند صورت گرفته که سنشان بین پینجا و پین تا به هفتادون نو سال بوده اونیم از ای دعوتالبان کسایی بوده که همیشه با انترنت سر و کار داشتند مغز هر دعوتالب داله که یک بار مشغول جستجو در انترنت و بار دیگر مشغول خاندن کتاب بود اسکیند شد هر دو کار باعث مشاهده میزان قابل ملاحظی فعالیت در بخشهای مسئول زبان، خاندن، حافظه و قابلیت های بسری مغز شد با این وجود جستجو در انترنت فعالیت موجزهای بیشتر را در بخش دیگی در مغز که تصمیم گیری و استدلال پیچیده را کنترول می کنه ایجاد کرد کلبط این موضوع تنها در کاربران با تجربه مشاهده شد وقتی این میگن در مقایسه با خاندن ساده وجود گذینه اگه بشماره در انترنت باعث میشه کاربران برای رسیدن به اطلاعات مورد نظر خود نیاز به تصمیم گیری داشته باشن پروفیسور سمیت میگه به نظر میرسه کار ساده و روزمره مثل جستجو در ویب سایت در اشخاص موسندتر مدارای مغزی را تقمیم می کنه که نشان میده با وجود افضایش سند مغز ما حساس است و میتونه با فراگری ادامه بده بله بسیار خوب بروکات مسئول بنیاد خیلی تقاط در باره الزایمر در بریتانیا گفت به اصاسی یافته های شگفتنگیست ای طور به نظر میرسه که اشخاصی میان سال و موسندتر میتونن با انجام فعالیت هایی که مغز ها تحریک می کنه خطر مبتلا شدن به امروزی فراموشی ناشی از پیری را کاهش بده بسیار خوب مطلب بسیار جالب بود بله خوب مرور جان فکر می کنم که های وقت ازی است که به مطالب ارسالی شناؤده ما جواب بگویم بسیار خوب بفرماییم مرور جان ایمیل داریم از دوست عزیز ما که بر ما پارچه شیر را روان کردن بسیار خوب میشه که شما شیرشان را بخانید چرا نه بسیار خوب جیهون بی قرار زی اشق جمال تو نعره برارد و گوید شعار تو ماهستاریق رادیو صدای زندگی مجد نجات اسای مسیر برای دوستان شناؤده ما پخش میکنیم و جلال بتن خوب مروری جان نامی داریم از دوست شنوده ما از حیات آباد پاکستان بسیار خوب این دوست ما در نامشان خاطر نشان کردن که همیشه برای رادیو صدای زندگی گوش میتن خدا را شکر و خواهش کردن که برما مواد خاندنی زیادتر روان بکنین بسیار خوب دوست عزیز از نام محبت آمیز تان تشکر میکنیم خداان شما را برکت بته ما کوشش میکنیم که مواد خاندنی را که ما در اختیار داریم بر شما روان بکنیم شنوده عزیز ایسای مسیح میگه که ما پشت در استاده هستم هرکس در را بروی باز کنه ما داخل میشم و از خداان ما میخواییم که هر کدام شما شنوده عزیز گرامی را برکت بته تا دروازه قلب تانه بروی ایسای مسیح باز کنین تا او داخل قلب تان شوه تا بتانین که زندگی نوه در او تجربه کنین ایسای مسیح یکانه کسی است که میتونه زندگی هر کدام ما شما را عوض کنه و دست ما را بگیره و از گناه و جهالت نجات بته و او یکانه منبع حرامش بر هر کدام ما شما است بله آقای شاید امتوکه خداوند کلام خود گفته اید تمامی زحمت کشان و گران باران نزد من بیایید و من به شما حرامش خواهم داد واقعا که آرامش در ایسای مسیح واقعا که وقت در خداوند باشیم خداوند ما را آرامش میبخشه البته ای آرامش آرامش دنیایی نیست بلکه ای آرامش روحی و قلبی است که قلب روحان آرام میباشیم پس ما دوت میکنیم از تمام دوست های عزیز خود که اماطره که ما ای آرامش داریم اونا هم داشته باشن و دروازای قلب خود را واقعا به روی مسیح واز بکنن و با اون معرفی شوند و چقدر خوب گفته کلام خدا گفته که بیبینید و بچشید که خداوند نیکوست واقعا خداوند ما نیکوست شما هم تجربه کنین دوست های عزیز بیبینید و بچشید که خداوند نیکوست خوب مورو جان در بخش پایینی برنامه میخواییم یک مطلب بر دوست های شنوده ما خاطر نشان کنم و اوی که دوست های عزیز اگر شما مطلب ارسالی دارین شیر فکاهی ویار مطلب که دارین و میخواین که از طریق برنامه از هر گل برگه به نشر برسه لطفا از طریق ایمیل برما راون کنین و ای که میتونین از طریق تیلفون برما ورا بگوین خوب دوست ها عزیز زیاد وقتان نمی گیریم تا برنامه آینده تمام شما دوست های گرامی را به خداوند به نیاز می سپاریم خداحافظ دوست های می روان شنوندگان عزیز شما نشرات راژیو صدای زندگی را هر رو ساحت هفت صبح و وقت افغانستان روی موج کوتای 49 متر بند برابر با 6125 کلو هیتز و هر شب ساحت هفت و سی دقیقه شب روی موج کوتای 41 متر بند و هر شب ساحت هفت و سی دقیقه شب روی موج کوتای 41 متر بند و هر شب ساحت هفت و سی دقیقه شب روی موج کوتای 41 متر بند برابر با 7250 کلو هیتز می شنوید خواهش مندیم تا نظرات و پیشنادهایتان را با آدرس زیل ارسال کنید راژیو صدای زندگی صندوق پوستی 702 جی پی او لاهور پاکستان همچنان شما می توانید اگر می خواهید از طریق ایمیل نیز امراه ما بتماث شوید توجه کنید با ایمیل آدرس ما روشن اد افگن ریدیو دات او آر جی اگر می خواهید که از طریق تیلفون امراه ما بتماث شوید و سوالاتتان را مستقیمن با ما درمیان بگذارید لطفاً به شماره تیلفون سفر سفر یک پانسادو چلی یک پانسادو پنجا هفتاد یک سیوی یک بتماث شوید