۹ دقیقه ۲۲ ثانیه
۲۶ اوت ۲۰۱۹
رونویسی توسط هوش مصنوعی
اینجیل مرقص مرقص فصل نهم او امچونین فرمود، بیاقین بدانید که بعض از کسانه که در اینجا استادند تا پاتشاهی خدا را که با قدرت می آید نبینند نخواهند مارد. شش روز بعد ایسا، پتروس و یعقوب و یوانا را برداشت و آنها را با خود به کوی بلند برد. او در آنجا با این چاگردان تنها بود و در حضور آنها عیت او تغییر یافت و لباسهایش چنان سفید و درخشان شد که هیچ کس روی زمین نمی تواند لباس را آنقدر پاپ بشوید. آنگاه آنها ایلیاس و موسا را دیدند که با ایسا مجغول گفتگو بودند. پتروس به ایسا گفت او درست نمی دانست چی می گوید چون بسیار ترسیده بودند. در آن وقت عبر زاهر شد و برانها سایه افگاند. از آن عبر ندای آمد که می گفت آنها فوراً به چار طرف دیدند اما هیچ کس را ندیدند. فقط ایسا با آنان بود. وقت آنها از کو پاین می آبدند ایسا به اشان عمر کرد که در باره آن چی دیدند تا زمان که پسر انسان پس از مرگ زنده نشود به کسی چیزی نگویند. آنان از این عمر اطاعت کردند ولی در بین خود در باره معنی زنده شدن پس از مرگ به باس پرداختند. آنها از او پرسیدند. چرا ملایان می گویند که باید اول الیاس بی آید؟ ایسا جواب داد. بله، الیاس اول می آید تا همه چیز را آماده سازد. اما چرا نوشته شده است که پسر انسان باید رنج های بسیاره را کشیده خوار و خفیف شود؟ به شما می گویم همان تور که در باره الیاس نوشته شده او آماد و مردم هر چی خواستند با او کردند. وقت آنها نزده دیگر شاگردان رسیدند، جمعیت بزرگ را دیدند که دور آنها استادند و ملایان یهود با ایشان مباهثه میکنند. همین که جمعیت ایسا را دیدند با تعجب فراوان دوان دوان به استقبال او رفتند و با او سلام دادند. ایسا از اشان پرسید. در باره چی چیست با آنها بحث میکنید؟ مرد از میان جمعیت گفت. های استاد من پسرم را پیش تو آوردم. او گرفتار روینا پاک شده و نمیتواند عرف بزند. در هر جا که روح با او عمله میکند او را به زمین میاندازد. دهانش کف میکند. دندان به هم میساید و تمام بدنش خشک میشود. از شاگردان تو درخواست کردم آن را بیرون کنند. اما نتوانستند. ایسا با آنها گفت. شما چقدر بی ایمان هستید. تا که باید با شما باشم و تا که باید متحمل شما گردم. او را پیش من بیاورید. آنها آن پسر را پیش او آوردند. روح به مزه این که ایسا را دید پسر را در چار عمله سخت ساخت. پسر بر زمین افتاد و دهانش کف کرده و دست پا میزد. ایسا از پدر او پرسید. چند وقت هست که این حالت برای او پیش آمده؟ پدر جواب داد. از طفلی. بسیاری اوقات این روح او را در آب و آتش میاندهد. به طور که نزدیک بود او را طلاف سازد. اما اگر برای ات ممکن هست بما دلسوزی نمودهد. کمک کن. ایسا فرمود. اگر به توانی ایمان بیاوری برای کسی که ایمان دارد همه چیز ممکن هست. آن پدر فورا با صدای بلند گفت. من ایمان دارم ولی ایمانم کم هست. کمک کن و آن را زیاد گردان. وقت ایسا دید که مردم جمع می شوند با تندی به روح ناپاک فرمود. ای روح کر و گنگ. به تو فرمان می دهم که از او بیرون بیایی و هیچ وقت به او داخل نشویی. آن روح ناره زد و پسر را به زمین زد و از او بیرون آمد. و رنگ آن پسر مانند رنگ مرده شد به توره که ادهی می گفتند. اما ایسا دستش را گرفت و او را بلند کرد و او سر پا استاد. ایسا به خانه رفت و شاگردانش در خلوت از او پرسیدند. چرا ما نتوانستیم آن روح را بیرون کنیم؟ ایسا فرمود ایسا و شاگردان آن ناهیه را ترک کردند و از راه ولایت جلیل به سفر خود ادامه دادند. ایسا نمی خواست کسی بداند او کجا است زیرا به شاگردان خود تعلیم داده می گفت که و آنان او را خواهند کاشد. ولی سه روز بعد دوباره زنده خواهد شد. اما آنها نمی فهمیدن چی می گوید و می تحصیدن از او چیز بپرسند. آنها به کپرناهم آمدند و وقت در منزل بودن ایسا از شاگردان پرسید. آنها خاموش ماندند چون در بین راه صحبت ایشان بر سر این بود که در میان آنها کی بزرگتر است. او نشست و دوازده حواری را پیش خود خواست و به ایشان فرمود سپس کدک را گرفت و او را در برابر همه قرار داد و بعد او را در آغوش گرفته فرمود از این کدکان را به نام من بپذیرت مرا پذیرفته است و هر که مرا بپذیرت نه تنها مرا بلکه کسی را که مرا فرستاد پذیرفته است. ایسا فرمود نه میتواند در هماندم از من بد بگوید چون هر که برزد ما نباشد با ما است به یقین بدانید هر که به شما بخاطر این که پیروان مسیح استید جام آب بدهد به هیچ وچه بی اجر نخواهد ماند اما هر کسی یکی از این کوچکان را که بمن ایمان دارد گمرا سازد برای او بهتر است که با سنگ آسیابی به دور گردنش به دریا انداخته شود پس اگر دستت باعث گمراهی تو می شود آن را ببر زیرا بهتر است بدون دست وارد حیات شوی از این که با دو دست به جهنم بیفتی یعنی به آتش که خاموشی نمی پذیرت جای که کرم ایشان نمیرد و آتش خاموش نشود و اگر پایت تو را گمراه کند آن را ببر زیرا بهتر است که لنگ وارد حیات شوی از این که با دو پا به جهنم انداخته شوی جای که کرم ایشان نمیرد و آتش خاموش نشود و اگر چشمت تو را منحرف سازد آن را بکش زیرا بهتر است که با یک چشم وارد پاتشاهی خدا شوی از این که با دو چشم به جهنم بیفتی جای که کرم ایشان نمیرد و آتش خاموش نشود چون همه با آتش نمکین میشود نمک چیزی خوبه است اما اگر مزهی خود را از دست بدهد دیگر به چه وسیله میتواند مزهی خود را بازیابد پس شما نیز در خود نمک داشته باشید و با یک دیگر در سال و صفا زندگی کنید دیگر دیگر دیگر دیگر