۱۲ دقیقه
۲۶ اوت ۲۰۱۹
رونویسی توسط هوش مصنوعی
اینجیل مرقص مرقص فصل چارده هم دو روز به اید فسا و اید فطیر مانده بود. سران کاهنان و ملایان یهود می خواستند ایسا را مخفیانه دستگیر کرده و به قتل برسانند. آنها می گفتند، این کار را در حیام اید نباید کرد. مبادا مردم آشوب کنند. وقتی ایسا در بیت انیا در خانه شامون جزامی برسر دسترخوان نشسته بود، زن با گلابدان از سنگ مرمر که پر از اطر گران قیمت سنبل خالص بود وارد شد و گلابدان را شکست و اطر را برسر ایسا ریخت. بعضی از حاضران با اصابانیت به یک دیگر گفتند. چرا باید این اطر این طرف تلف شود؟ می شود آن را به بیش از سی ست سکه نقره فروخت و پولش را به فقران داد. آنها با خشونت به آن زن اعتراض کردند، اما ایسا فرمود، با او کار نداشته باشید، چرا او را نراحت میکنید؟ او کار خوبه برای من کرده است. فقران همیشه در بین شما خواهند بود و هر وقت بخواهید می توانید به آنها کمک کنید، اما مرا همیشه نخواهید داشت. او آنچه از دستش برم آمد برای من کرد و با این عمل بدن مرا پیش از وقت برای دفن آماده کرده است. به یقین بدانید در هر جای آلم که انجیل ایلام شود، آنچه او کرده است به یاد بود او نقل خواهد شد. بعد از آن یهودای اسخریوتی که یکی از آن دوازده هواری بود، پیش سران کاهنان رفت تا ایسا را به آنها تسلیم نماید. آنها وقت این را شنیدن خوشحال شدند و به اون وعده پول دادند. یهودا به دنبال فرصت مناسب بود تا ایسا را تسلیم کند. در اولین روز اید فطیر یعنی در وقت که قربانی اید را زبه میکردند، شاگردان به ایسا گفتند. ایسا دو نفر از شاگردان خود را فرستاده به آنها گفت. درانجا خاهم خارد کجاست؟ او اتاق بزرگ و فرشده را در منزل دوام به شما نشان خواهد داد. درانجا برای ما تدارک ببینید. شاگردان به شهر رفتند و همه چیز را آن طوری که او فرموده بود مشاهده کردند و به این ترتیب تدارک فسه را دیدند. وقت شب شد، ایسا با آن دوازده هواری به آنجا آمد. موقعی که آنها سر دسترخان نشسته و مشغول خوردن غذا بودند، ایسا به آنها فرمود. به یقین بدانید که یکی از شما که با من غذا میخورد، مرا تسلیم خواهد کرد. آنها محضون شدند و یک با یک از او پرسیدند. آیا آن شخص من استم؟ ایسا فرمود. یکی از شما دوازده نفر است که با من همکاسمی باشد. البته به سر انسان همان سرنوشت ایرا خواهد داشت که در کلام خدا برای او تیین شده است. اما وای به حال کسی که به سر انسان به دست او تسلیم می شود. برای آن شخص بهتر می بود که اصلن به دنیا نمی آمد. در موقع شام، ایسا نان را گرفت و پس از شکرگزاری آن را پاره کرد و به شاگردان داد و به آنها فرمود بگیرید این بدن من است. بعد پیاله را گرفت و پس از شکرگزاری به آنها داد و همه از آن نوشیدند. ایسا فرمود این است خون من در عهد جدید که برای بسیار ریخته می شود. به یقین بدانید که دیگر از میوه تاک نخواهم خورد تا آن روزی که در پادشاهی خدا آن را تازه بخورم. بعد از خواندن سرود اید فسه، آنها به کوی زیتون رفتند. ایسا به شاگردان فرمود همه شما از من روی گردان خواهید شد. چون نوشته شده است، چوبان را خواهم زد و گوصفندان پراگنده خواهم شد. اما بعد از آن که دوباره زنده شدم، قبل از شما به جلیل خواهم رفت. پتروس به ایسا گفت اتا اگر همه ترا ترک کنند، من ترک نخواهم کرد. ایسا به او فرمود به یقین بدان که امروز و همین امشب پیش از این که خروس دو مرتبه بانگ بزند تو سه مرتبه خواهی گفت که مرا نمی شناسی. اما او با اسرار جواب داد اتا اگر لازم شود که با تو بیمیرم، ارگز نخواهم گفت که ترا نمی شناسم. دیگران هم امین را گفتند. وقت به محل به نام جدسیمانی رسیدند، ایسا به شاگردان فرمود وقت من دعا میکنم شما در اینجا بنشینید. و بعد پتروس و یعقوب و یوهنا را با خود برد. ایسا که بسیار پریشان و دلتنگ شده بود به ایشان فرمود از شدت غم و اندوه نزدیک به مرک هستم. شما اینجا بمانید و بیدار باشید. ایسا کمی از آنجا دور شد و به روی زمین افتاده دعا کرد که اگر ممکن باشد آن ساعت پردرد و رنج نصیب اون نشود. پس گفت ای پدر، همه چیز برای تو ممکن است. این پیال را از من دور ساز. اما نبخواست من بلکه به اراده تو. ایسا برگشت و ایشان را در خواب دید. پس به پتروس گفت ای شم اون خواب هستی؟ آیا نمیتوانستی یک ساعت بیدار بمانی؟ بیدار باشید و دعا کنید تا از وسوسه ها بدور بمانید. روح میخواهد اما جسم ناتوان است. ایسا بار دگر رفت و امان دعا را کرد. وقت برگشت باز هم آنها را در خواب دید. آنها گیچ خواب بودن و نمیدانستن چی جواب به و بدن. ایسا بار سوم آمد و به ایشان فرمود. آیا باز هم در خواب و در استراحت استید؟ بس است. ساعتی که رسیدنی بود رسید. اکنون پسر انسان به دست گناهکاران تسلیم می شود. برخی زید برویم. آن که مرا تسلیم می کند، حالا می رسد. او انو صحبت می کرد که ناگهان یهودا یکی از آن دوازده هواری امرا با جمعیت که همه با شمشیر و چوب مسلح بودن از طرف سران کائنان و ملایان و کلانها به آنجا رسیدن. تسلیم کننده ای او به آنان علامت داده و گفته بود. کسی را که می بوسه امومان شخص است، او را بگیرید و با مراقبت کامل ببرید. پس همین که یهودا با آنجا رسید، فوراً پشی ایسا رفت و گفت و او را بوسید. آنها ایسا را گرفتند و محکم بستند. یکی از حاضران شمشیر خود را کشید و به غلام کائن اعظم عمل کرد و گوش او را برید. در مقابل ایسا فرمود مگر من یاغی هستم که با شمشیر و چوب برای دزدیر کردن من آمدید من هر روز در خانه خدا، در حضور شما تعلیم می دادم و مرا دزدیر نکردید. اما آنچه کلام خدا می فرماید باید تمام شود. همه ای شاگردان او را ترک کردند و از آنجا گریختند. جوانه که فقط یک پارچه کتان به دور بدن خود پیچیده بود به دنبال او رفت. آنها او را ام گرفتند اما او آنچه برتند داشت رها کرد و اوریان گریخت. ایسا را به حضور کائن اعظم بردند و همه ای سران کائنان و کلانها و ملایان یهود در آنجا جمع شده بودند. پتروس از دور به دنبال او آمد و وارد حولی خانه کائن اعظم شد و بین خدمتکاران نشست و در کنار آتش خود را گرم می کرد. سران کائنان و تمام شورای یهود می خواستند که دلیل برزد ایسا به دست آورند تا اکم اعدامش را صادر نمایند اما دلیل به دست نیاوردند. بسیاری برزد او شهادت نادرست دادند اما شهادتهایشان با یک دیگر یکی نبود. ادعی بلند شدند و به دروخ شهادت داده گفتند. ما شنیدیم که می گفت من این خانه خدا را که به دست انسان ساخته شده خراب می کنم و در سه روز خانه دیگری می سازم که به دست انسان ساخته نشوند. ولی در این مورد هم شهادتهای آنها با هم یکی نبود. کائن آزم برخواست و در برابر همه از ایسا پرسید. به این تومت هایی که به تو نسبت می دهند جواب نمی دهی؟ اما او خاموش بود و ایچ جواب نمی داد. باز کائن آزم از او پرسید. آیا تو مسیف سر خدای متبارک هستی؟ ایسا گفت هستم و تو به سر انسان را خواهی دید که در دست راست خدای قادر نشسته و بر عبرهای آسمان می آید. کائن آزم گریبان خود را پارکرد و گفت دیگر چی اتیاج به شهادان هست؟ شما این کفر را شنیدید؟ رای شما چیست؟ همه او را مستوجب ایدام دانستند. بازی ها آب دهان به رویش می اندافتند با چشمهایش را بسته و با مشک او را می زدند و می گفتند. از غیب بگو که تو را زد؟ خدمتکاران هم او را لطکوب کردند. پیتروس انوز در حولی پاین ساختمان بود که یکی از کنیزان کائن آزم آمد و او را دید که خود را گرم می کند. به طرف او دید و گفت تو هم امروی ایسای ناصری بودی؟ پیتروس منکر شده گفت. من اصلا نمی دانم و نمی فهمم تو چی می گویی؟ بعد از آن او به داخل دالان رفت و در امان موقع خروز بانگ زد. آن کنیز باز هم او را دید و به اترافیان گفت. این هم یکی از آنهاست. پیتروس باز هم انکار کرد. کم بعد اترافیان به پیتروس گفتند. تو هتمن یکی از آنهاستی چون اهل جلیل هستی. اما او به جان خود سوگند یاد کرد و گفت. من این شخص را که شما در باره اش صحبت می کند نمی شناسم. درست در امان وقت خروز برای دومین بار بانگ زد. پیتروس به یاد آورد که ایسا به او فرموده بود. پیش از این که خروز دو مرتبه بانگ بزند تو سه بار خواهی گفت که مرا نمی شناسی. و بگریه افتاد.