۶ دقیقه ۱۳ ثانیه
۲۶ اوت ۲۰۱۹
متا فصل بیستم پادشاهی آسمانی مانند صاحب تاکستانه است که یک روز صبح وقت بیرون رفت تا مزدوران برای کار در تاکستان خود بگیرت و بعد از آن که آنها درباره مزد روزانه موافقت کردند آنان را بر سر کار فرستاد ساعت نوی صبح باز بیرون رفت و کسان دیگری را دید که بیکار در بازار استاده بودند به آنها گفت بروید و در تاکستان من کار کنید و من حق شما را به شما خواهم داد و آنها هم رفتند در وقت چاشت و همچونین ساعت سی بعد از ظهر باز بیرون رفت و مانند دفعات پیش ادعی را به کار گرفت او یک ساعت پیش از غروب آفتا باز بیرون رفت و دسته دیگری را درانجا استاده دید به آنها گفت چرا تمام روز اینجا بیکار استاده اید آنها جواب دادند چونکه هیچ کس به ما کار نداده است پس او به آنها گفت بروید و در تاکستان من کار کنید وقت غروب شد صاحب تاکستان به نازل خود گفت مزدوران را صدا کن و مزد همه را بده از کسانی که آخر آمدند شروع کن و آخر همه به کسانی که اول آمدند آنهانه که یک ساعت قبل از غروب شروع به کار کرده بودند پیش آمدند و هر یک مزد یک روز تمام را گرفت وقت نوبت به کسانی رسید که اول آمده بودند آنها انتظار داشتند از دیگران بیشتر بگیرند اما به آنهان به اندازه دیگران داده شد وقت مزدوران مزد خود را گرفتند شکایت کنان به صاحب تاکستان گفتند این کسانی که آخر همه آمدند فقط یک ساعت کار کردند و تو آنهان را با ما که تمام روز در آفتاب سوزان کارهای سنگین را تحمل کرده ایم در یک سطح قرار داده ای آن مالک رو به یکی از آنها کرده گفت ای رفیق من که به تو ظلم نکردم مگر تو قبول نکردی که با این مزد کار کنی پس مزد خود را بردار و برو من میخواهم به نفر آخر به اندازه تو مزد بدهم آیا حق ندارم که با پول خود متابق خواهش خود عمل کنم؟ چرا به سخاوت من بدبینی میکنی؟ به این ترتیب آخرین اولین و اولین آخرین خواهند شد وقتی ایسا به طرف ارشلیم میرفت در راه دوازده شاگرد خود را به گوشه برد و به آنهان گفت اکنون ما به ارشلیم میرفیم و درانجا پسر انسان به دست سران کاهنان و ملایان یهود تسلیم خواهد شد و آنان حکم مرگ او را داده تحویل بیگانگان خواهند کرد تا آنها او را رشخند نموده تا زیانه بزنند و مسلوب کنند و او در روز سوام بار دیگر زنده خواهد شد آنگاه مادر پسران زبیدی همراه فرزندان خود پیش ایسا آمده رو به خاک افتاد و تقازان اموده که ایسا به اون لطفه بنماید ایسا پرسید چه میخواهی؟ گفت قول بده که در پادشای تو این دو پسر من یکی در دست راست تو و دیگر در دست چپ تو بینشنند ایسا به آن دو برادر رو کرده گفت شما نمیدانید که چی میخواهید؟ آیا میتوانید جامعه را که من مینوشم بنوشید؟ آنها جواب دادند بله بله میتوانیم ایسا به آنان گفت درست هست شما از جامعه من خواهید نوشید اما انتخاب کسانی که باید در دست راست و دست چپ من بینشنند با من نیست زیرا کسانی در دست راست یا چپ من خواهند نشست که پدر من قبلا برای شان آماده کرده است وقت ده شاگردی دیگر از این موضوع باخبر شدند از آن دو برادر سخت رنجیدند پس ایسا آنان را پیش خود خواسته فرمود شما میدانید که در این دنیا حکم رانان بر زیر دستان خود آقایی میکنند و بزرگان شان به آنان زور میگویند اما در میان شما نباید چنین باشد بلکه هر که میخواهد در بین شما بزرگ باشد باید خادم همه گردد و هر که بخواهد بالاتر از همه شود باید غلام همه باشد ته سر انسان میز نیامد تا خدمت شود بلکه تا خدمت کند و جان خود را در راه بسیار فدا سازد وقتی ایسا شهر اریها را ترک میکرد جمعیت بزرگی به دنبال او رفت در کنار را دو نفر نابینا نشسته بودند و چون شنیدند که ایسا از آنجا میگذرد فریاد زده گفتند ای آقا ای بسر داود برمو رحم کن مردم آنان را سرزنش کرده و به آنها میگفتند که خاموش شوند اما آن دو نفر بیشتر فریاد کرده میگفتند ای آقا ای بسر داود برمو رحم کن ایسا استاد و آن دو مرد را صدا کرده پرسید چه میخواهید برای تان انجام دهن؟ آنها گفتند ای آقا ما میخواهید که چشمان ما باز شوند دل ایسا سوخت چشمان آنان را لمس کرد و آنها فوراً بینایی خود را باز یافتند و بعد انبال او رفتند